..::..عاشقان در زندان عشق..::..

چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز
نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز
دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز
به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز
به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز
تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز
میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز
به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز
فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز
بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز
تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز
![]()
روزگاریست که از حال تو بی خبرم
کاش چشمان تو می دید دو چشمان ترم
دل حسرت کشم از درد به تنگ آمده است
جزء خدا غیر چه داند که چه آمد به سرم
رفتم اما زدلم یاد تو یک لحظه نرفت
به خدا نیست به جزء یاد تو یار دگرم
کاش می شد که ببینم رخ چون ماهت باز
تا فدایت کنم این جان به غم غوطه درم
بنشینی به کنارم ، غم از دل ببری
تو نگاهم کنی من ناز نگاهت بخرم
رفتم و سوخت همه جان و همه هستی من
سخنت کشت دلم را، بشکست بال و پرم
دلم آزرده ای ای یار نبخشم گنهت
دل شکستن گنهی نیست که از آن گذ رم
چه بگویم که زدست تو دلم پر خون است
جزء غم و غصه هجر تو نباشد هنرم
کاش می بود مرا بال و پری تا با آن
پر گشایم چو پرستو و بسویت بپرم
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان
کسی که دم از عقل میزند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاه یکسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی
برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از
غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هرجند
مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود
این لحظه
ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود
بیراهه ها
به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
رنگ محبت
برد
آرام دلم
یار دلارام کجاست
آن دلارام که برد از دلم آرام کجاست
داده پیغام که یک بوسه تو
را بخشم لیک
آنکه قانع بود از بوسه به پیغام کجاست
بی غم عشق به گلزار جهان تنگدلم
در چمن رنگ محبت نبود وام کجاست
گر من از گردش ایام ملولم نه عجب
آنکه خوشدل بود از گردشایام کجاست
رهی معیری
باید خریدارم شوی ....
باید خریدارم شوی تا من
خریدارت شوم
وز جان ودل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه
ی بازیگران
اول به دام آرم تو را وآنگه گرفتارت شوم
مکتب عشق
سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
خاطر تنها
یادمان باشد اگر خاطرمان
تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم
در قلک دل
برای آینده ی خویش
جز عشق خدا هیچ پس انداز نکنیم

عشق تو در دل من نشسته
من و شب باز شدیم آشفته
روی تو ماه شب تار دلم
عشق تو نقش تمنای دلم
تو بیا بار دگر در بر من
تو بشو ماه شب محفل من
به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
دیگر نپرس
میروم تا جایی که دیگر نپرس
میروم با کاروان اشقیا دیگر نپرس
میروم ای بی خبر از عشق ما دیگر نپرس
میروم تنها نگاری بی وفا دیگر نپرس
میروم با کوله بار خاطرات دیگر نپرس
میروم با طعم تلخ
قصه ها دیگر نپرس
میروم گلخانه را ویران کنم دیگر نپرس
میروم عشق تو را ویران کنم دیگر نپرس
میروم جان را به در آرم ز تن
دیگر نپرس
میروم دل را رها سازم زغم دیگر نپرس
میروم مجنون و آواره
شوم دیگر نپرس
میروم محمود میخانه شوم دیگر نپرس

شرابي به رنگ روز ،
شرابي به رنگ شب ،
شرابي به رنگ ارغوان ،
يا شرابي به رنگ ياقوت زرد
شراب
صاف چون شمشير طلايي
نرم
همچون مخملي شهوت انگيز
شراب
صدفي مارپيچ
سرشار از شگفتي عاشقانه دريايي
هرگز گيلاسي از تو
به يك ترانه
به يك انسان
تعلق نداشته است
دست كم ، تو
مانند سرودي دسته جمعي
بايد عادلانه تقسيم شوي !
با خاطرات مرگبار مي نوشندت ،
امواج تو ما را
از گوري به گور ديگر مي برد
سنگتراش مقبره هاي منجمد
و ما
با اشكهايي گذرا
مي گرييم اما لباس
بهاريت چيز ديگريست
خون در رگ جوانه ها مي دود ،
باد روز را بر مي انگيزد ،
و چيزي در سكون نمي ماند ،
با روح تغيير ناپذير تو
شراب
بر مي افروزد بهار را ،
و شادماني بر زمين
مانند گياهي منتشر مي شود
فرو مي ريزند ديوارها و
صخره هاي رو به دريا ،
رخنه ها مسدود مي شوند
آن سان كه ترانه اي زاده مي شود
يك كوزه شراب و تو
در كنار من
در دشتهاي باير
شاعري باستاني ترانه مي خواند
بگذار سبوي شراب
بر بوسه عشق
خويشتن خويش را بيافزايد